خلوت
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 21:13
بیخیال این شو که بیام وبت..!!اگه واسه اینه که اومدی وبم ..برگرد ..!بدترین شدم چون نتونستم بهترینم رو نگه دارم..تو این زمونه بد بودن سخته ..خوب بودن سخت تر..!نوشته های وب متعلق به خودمه..!شایانچنل وبم :TheValeWorstBoy@
مقصر
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 21:13
بیخیال این شو که بیام وبت..!!اگه واسه اینه که اومدی وبم ..برگرد ..!بدترین شدم چون نتونستم بهترینم رو نگه دارم..تو این زمونه بد بودن سخته ..خوب بودن سخت تر..!نوشته های وب متعلق به خودمه..!شایانچنل وبم :TheValeWorstBoy@
دلنوشته (خاص)
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 21:13
یه افرادی هستند سعی در فراموش کردنشون کار بی فایده ایه..بهتره هم بودنشو به کمترین رابطه قانع شی ... به چه دلیل؟ به این دلیل که ارزش فراوانی دارند ... فراموش کردنشون خیلی گاهی وقتها سخته ... هر جا میری چیزی می بینی که یادشون می افتی.. سخته...خیلی سخت میشه.. اینجاس که شاعر میگه ؛ یک روز خوری با دلبری
تولد
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 21:13
بیخیال این شو که بیام وبت..!!اگه واسه اینه که اومدی وبم ..برگرد ..!بدترین شدم چون نتونستم بهترینم رو نگه دارم..تو این زمونه بد بودن سخته ..خوب بودن سخت تر..!نوشته های وب متعلق به خودمه..!شایانچنل وبم :TheValeWorstBoy@
بندگی باید کرد ...!!!
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 21:13
بیخیال این شو که بیام وبت..!!اگه واسه اینه که اومدی وبم ..برگرد ..!بدترین شدم چون نتونستم بهترینم رو نگه دارم..تو این زمونه بد بودن سخته ..خوب بودن سخت تر..!نوشته های وب متعلق به خودمه..!شایانچنل وبم :TheValeWorstBoy@
دور افتاده ...
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 21:13
بیخیال این شو که بیام وبت..!!اگه واسه اینه که اومدی وبم ..برگرد ..!بدترین شدم چون نتونستم بهترینم رو نگه دارم..تو این زمونه بد بودن سخته ..خوب بودن سخت تر..!نوشته های وب متعلق به خودمه..!شایانچنل وبم :TheValeWorstBoy@
هه..
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 21:13
بیخیال این شو که بیام وبت..!!اگه واسه اینه که اومدی وبم ..برگرد ..!بدترین شدم چون نتونستم بهترینم رو نگه دارم..تو این زمونه بد بودن سخته ..خوب بودن سخت تر..!نوشته های وب متعلق به خودمه..!شایانچنل وبم :TheValeWorstBoy@
دلنوشته
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 21:13
بیخیال این شو که بیام وبت..!!اگه واسه اینه که اومدی وبم ..برگرد ..!بدترین شدم چون نتونستم بهترینم رو نگه دارم..تو این زمونه بد بودن سخته ..خوب بودن سخت تر..!نوشته های وب متعلق به خودمه..!شایانچنل وبم :TheValeWorstBoy@
مرغ ماهی خوار
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 19:33
دفعات اولی که این کاردستی هارا بهشون دادم هر کسی یه قیافه به خودش گرفت ... یکی خندید ... یکی ذوق کرد ... یکی هم خیلی بی تفاوت گذشت ... برداشت های متفاوت ... سطوح فکری مختلف و .... امیدوار بودم یه روزی ببینم .. کیارا؟ 3 نفر را ... رسید بالاخره ...! (پیراشکی گفت: تا صبح ساعت 6 تایم ماندگاری پست را تمد...
پاییز
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:36
مانند پاییز می مانیآدم نمی داند چه بپوشد وقت دیدنت !
خاطره
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 0:41
احساس خوشیه با تو بودن.. لمس کردن دستان پر عشقت.. بوسیدن لبان گرمت.. نوازش موهای لطیفت.. دیدن خنده های زیبایت... مرا در دنیای به بزرگی قلبت گم میکند.
تنهایی
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 0:41
دنیای عجیبیه این دنیا.. ادمها،شهرها،شلوغی و... هر چقدر خوبی کنی اخرش هیچی نصیبت نمیشه به جز یه مشت خاطره و چرندیات.. خوبی کردن به ادمها کلا تاوان داره،بعضی اوقات عمر ، بعضی اوقات تنهایی و ... ادمها اونجا که باید واست بمونن و باشن،نیستند.. وقتی درد نداری همدمن همه..! تنهایی خودمو با عشق بغل می کنم...
خماری
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 0:41
نصف بدن بی حس،نصف دیگه لخت روی تخت افتاده بودم! چشمام به سقف خیره بود ، گوشهام مدام یه صدایی رو به یادم می اورد.. اسمون خداهم دلش گرفته بود،می بارید.. صدای تق تق قطرات بارون به پنجره سکوت اتاق رو در هم می شکست..! شب بود ،هوا تاریک شده بود.. نور واسه دیدن لازم داشتم ،پس؛ از جا بلند شدم و به دنبال نور...
ای کاش...
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 0:41
ای کاش هایت را خواندم ... بدها را به خود گرفتم و خوبها را برای تویی که لایق خوبی و بزرگی هستی ، باقی گذاشتم ... برایت دعا میکنم هرگز از یادت نرود ... هرگز از یادت نرود نامم را ...! نامی که هزاران قصه و حرف و سکوت در پس آن پنهان است ... وفادار آن کسی است که صبح دم از خیسی گونه هایش از خواب بر می خیزد...
خواب و بیدار
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 0:41
چه تلخ است روزگاری بیاید و تورا مایه بی قیدی بنامند ... و چه تلخ تر آنگاه که بجای اینکه حلقه ی وصل باشی ، تورا مایه ی فصل بخوانند ... و در آخر تمام وجودت ، حضورت ، احساست ، بشود وهم و خیال ... ... چشمانی بسته ولی بیدار.. مغزی روشن ولی خواب.. دستانی گرم ولی تنها.. گوشهایی شنوا ولی جهانی ساکت ... اخری...
تار
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 0:41
زندگی را فهمیدم..! یک بلیط مرگ گرفتم و هنوز در سفرم...! چندی می پنداشتم.. که به انتها راه رسیده ام! لیکن تنها از سدها گذشته بودم،در راه سفر
زیادی
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 19:42
گاهی نباید بود ... گاهی انقدر هستی ، که تورا عق می زنند ... گاهی انقدر فراوان می شوی که تورا ارزان هم نمی خرند ... گاهی انقدر چشمها به دیدنت ، و گوشها به شنیدنت ، و قلبها به بودنت عادت می کنند ، انگار که نیستی ... انگار که نه دیده شدنت ، نه شندیده شدنت و نه بودنت در دل ، ذره ای بها ندارد ... انگار ت...
سقوط
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 19:42
با بهارم آمدی اما نمی دانستی باران لانه ات را خراب کرده بود و مژه هایم پل سقوط اشک هایم شده بودند تنها چشمانم می دانستند این آمدن یک برگشتن بود.
گذشته
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 19:42
کودکی ام را دوست داشتمروزهایی که به جای دلم ، سر زانوهایم زخمی بود . . .
حادثه
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 19:42
از وقتی که رفتیتمام قهوه ها سرد شدکافه ها از رونق افتادآفتاب سرد شدماه شدروز پژمردشب شدکمر بید شکستخم شدمجنون شدبرگرد بانوهمه شهر را به هم ریختی....